تبلیغات
حضرت علی اکبر علیه السلام - شهادت حضرت علی اكبرعلیه السلام‌
 
حضرت علی اکبر علیه السلام
شهادت حضرت علی اكبرعلیه السلام‌
چون آن بزرگوار عازم میدان گردید از پدر بزرگوارش اجازه جهاد طلبید حضرت به او اذن داد (32).
چون حضرت علی اكبر علیه السلام جانب میدان روان گشت، آن پدر مهربان نگاه مایوسانه به جوان خود كرد و انگشت سبابه به سوی آسمان بلند نمود یا محاسن شریف را روی دست گرفت، گریست و عرض كرد:
«اللهم اشْهدْ علی هولاء الْقوْم فقدْ برز الیْهمْ غلام اشْبه الناس خلْقا و خلقا و منْطقا برسولك صلی الله علیه و آله و سلم كنا اذا اشْتقْنا الی نبیك نظرْنا الی وجْهه»
خدایا گواه باش، جوانی كه در خلقت و سیرت و گفتار، شبیه‏ترین مردم به پیغمبرت بود به جنگ این مردم رفت، هرگاه به دیدن پیغمبرت مشتاق می‏شدیم به صورت این جوان نگاه می‏كردیم.
خدایا بركات زمین را از ایشان باز دار، و آنها را پراكنده ساز، و میان آنها جدایی افكن، و آنها را متفرق و متشتت فرما، و والیان را هرگز از ایشان راضی مگردان، كه این جماعت ما را طلب كردند تا یاری كنند، ولی شمشیر بر روی ما كشیدند.
پس آن حضرت بانگ بر عمر سعد زد كه از ما چه می‏خواهی، خداوند رحم تو را قطع كند، و هیچ كار بر تو مبارك نگرداند، و بعد از من كسی را بر تو مسلط كند كه در بستر سرت را ببرد، چنان كه رحم مرا قطع كردی و قرابت و خویشی مرا با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مراعات نكردی.
پس به آواز بلند این آیه را تلاوت فرمود:
ان الله اصْطفی آدم و نوحا و آل ابْراهیم و آل عمْران علی الْعالمین * ذریه بعْضها منْ بعْض و الله سمیع علیم» (33).
خداوند برگزید آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان * نسلی را از برخی برتر قرار داد و خداوند شنوا و داناست (34).
در بسیاری از كتب است كه چون شاهزاده عازم جنگ شد، امام به او فرمود:
با مادر و برادر و عمه‏هایت وداع نما. پس به خیام حرم آمد و با صدای بلند فرمود:
«السلام علیْك یا اخاه، و علیْكن یا اهْل بیْتاه، هذا آخر السلام و آخر الْكلام و الْلقاء فی الْجنه».
چون صدای جانفزای علی اكبر علیه السلام به گوش پرده نشینان حرم رسید همگی به دور او حلقه ماتم زدند، و دستها در آغوشش در آوردند، و چندان ناله و گریه كردند كه بیهوش شدند. امام سجاد علیه السلام فرمود:
روز عاشورا به مرضی شدید گرفتار بودم، در آن حال دیدم یكی آهسته آهسته دست و پای مرا می‏بوسد. نگاه كردم دیدم برادرم علی اكبر علیه السلام است كه در كمال ادب بر روی پایم افتاده و صورت خود به كف پایم می‏مالد، گفتم:
ای برادر، چه شده‌ست كه حالت دگرگون و اشكت جاری است؟ پاسخ داد:
پدرم تنها مانده، یارانش كشته شده‏اند، اینك قصد آن دارم كه جانم را نثارش كنم.
شاهزاده مادر و برادر و عمه‏ها را وداع نمود و به نزد پدر بزرگوار آمد، شاه مظلومان به دست خود اسلحه بر او پوشانید و به روایتی عمامه‌ی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بر سرش بست و او را به سوی میدان فرستاد (35).
در كتاب روضه الاحباب نقل شده كه امام حسین علیه السلام به دست خود سلاح جنگ به قامت علی اكبر علیه السلام پوشانید، و كلاه خودی فولادی بر سر او گذاشت و كمربند چرمی كه از علی مرتضی علیه السلام به یادگار داشت، بر كمر وی بست (و شمشیر مصری بر میان او حمایل كرد) و اسب عقاب را به او داد تا سوار شود، و او را بدین گونه روانه میدان كرد (36).
خدا بسوز دلم واقفی كه جانم رفت
ز جان عزیزترم اكبر جوانم رفت (37)
پس آن شاهزاده به میدان رفت، جمیع لشكر حیران جمال نورانی او شدند. چون به میدان رسید بر آن سپاه تاخت و قوت بازویش كه نشانه‏ای از شجاعت حیدری بود بروز داده و رجز می‏خواند.
انا علی بْن الْحسیْن بْن علی
نحْن و بیْت الله اوْلی بالنبی
من علی فرزند حسین بن علی هستم، سوگند به خدا ما از هر كس به پیغمبر اولاتریم.
پس حمله می‏كرد و آن نامردان شقی را می‏كشت، و به هر جانب رو می‏كرد گروهی را به خاك هلاكت می‏افكند، آن قدر از ایشان كشت تا آن كه صدای ضجه و شیون از آنها بلند شد.
به سند معتبر روایت شده كه با آن عطش كه داشت 120 نفر را كشت.
در این هنگام حرارت آفتاب و غلبه تشنگی و كثرت زخمها و سنگینی اسلحه او را به سختی انداخت، لذا به سوی پدر شتافت و عرض كرد:
«یا ابه، الْعطش قدْ قتلنی و ثقْل الْحدید اجْهدنی، فهلْ الی شرْبه من الْماء سبیل؟ اتقوی بها علی الاعْداء». ای پدر، تشنگی مرا كشت، و سنگینی اسلحه مرا به زحمت انداخته و توانم را برده است. آیا راهی به سوی قطره آبی هست تا بر دفاع دشمن قوت یابم (38).
حضرت گریست و فرمود:
«یا بنی یعز علی محمد و علی علی بْن ابی طالب و علی انْ تدْعوهمْ فلا یجیبوك و تسْتغیث بهمْ فلا یغْیثوك». ای پسرم، بسی دشوار است بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و علی مرتضی علیه السلام و بر من، كه آنها را بخوانی، تو را اجابت نكنند، و به آنها استغاثه كنی به فریادت نرسند.
به روایتی سید بن طاووس؛ فرمود:
پسر جانم، اندكی جنگ كن، به زودی جد خویش را ملاقات كنی، و او كاسه‏ای لبریز از آب به تو خواهد داد كه بعد از آن دیگر تشنه نشوی.
و به او فرمود:
ای فرزند، زبانت را بیرون بیاور. پس زبان او را در دهان گرفت و مكید، و انگشتر خود را به دهانش نهاد و فرمود:
به میدان بازگرد كه امیدوارم پیش از شام جدت جامی لبریز از آب به تو بنوشاند، كه بعد از آن هرگز تشنه نشوی.
آن جوان به میدان بازگشت و كارزار عظیمی نمود، و هشتاد نفر دیگر را كشت كه تعداد كشتگانش به دویست تن رسید.
مردم كوفه از كشتن وی پرهیز می‏كردند، تا این كه چشم مره بن منقذ عبدی ملعون (39) به او افتاد و گفت:
گناه عرب به گردن من باشد اگر باز این گونه بر لشكر حمله كند (چون 12 حمله نموده بود) و داغش را به دل پدرش نگذارم.
در این میان كه به مردم حمله می‏كرد، آن ملعون سر راه بر او گرفت و نیزه به او زد و او را به خاك انداخت و لشكر دورش را گرفتند و با شمشیر او را پاره پاره كردند.
به روایت بحارالانوار: مره بن منقذ بر فرق آن جوان ضربتی زد كه تاب و توان از او برفت، لشكر با شمشیر بر او می‏زد و او دست به گردن اسب خود كرد، و اسب كه گویا تیر به چشمش خورده، و یا خون آن حضرت چشمانش را فرا گرفته بود. او را میان لشكر دشمن برد،
«فقطعوه بسیوفهمْ ارْبا ارْبا»
لشكر با شمشیر خود او را پاره پاره كردند.
چون جان به گلویش رسید فریاد زد:
«یا ابتاه هذا جدی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قدْ سقانی بكاسه الاوْفی شرْبه لا اظْما بعْدها ابدا، و هو یقول الْعجلْ الْعجلْ، فان لك كاْسا مذْخوره حتی تشْربها الساعه».
پدر جان، این جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است كه جامی پر به من نوشانید كه دیگر تشنه نشوم، و می‏گوید:
بشتاب بشتاب كه جامی هم برای تو آماده كرده‏ام، تا در این ساعت بنوشی.
به روایت مرحوم سید بن طاووس؛ صدا زد:
«یا ابتاه علیْك السلام، هذا جدی (رسول الله) یقْریك السلام و یقول لك: عجل الْقدوم علیْنا».
پدر جان، خداحافظ، این جدم رسول خداست كه به تو سلام می‏رساند و می‏گوید:
هر چه زودتر نزد ما بیا.
پس فریادی برآورد و مرغ روحش از قفس تن پرواز نمود.
امام حسین علیه السلام آمد بر بالینش نشست
«و وضع خده علی خده، و قال: قتل الله قوْما قتلوك، ما اجْراهمْ علی الله و علی انْتهاك حرْمه الرسول صلی الله علیه و آله و سلم علی الدنْیا بعْدك الْعفا».
آن حضرت صورت خود را بر صورت علی گذاشت و فرمود:
خدا بكشد آن گروهی كه تو را كشتند، چه جراتی نسبت به خداوند و بر شكستن حرمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دارند. بعد از تو خاك بر سر دنیا باد.
در روضه الصفا آمده كه امام حسین علیه السلام بر بالین جوانش با صدای بلند گریست و تا آن زمان كسی از دشمن صدای گریه او را نشنیده بود (40).
ابی مخنف می‏نویسد:
سپس بر قوم مارقین حمله كرد و 180 نفر را كشت. از طرفی ملعونی كمین كرد و عمودی آهنین بر سرش زد كه با سر به زمین آمد.
حضرت نشست و صدا زد:
پدر جان خداحافظ، این جدم رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمومنین علیه السلام ، و این جده‏ام فاطمه زهرا علیها السلام و خدیجه كبری علیها السلام هستند كه می‏گویند:
«الْعجل». آنها مشتاق دیدار تو هستند (41).
مرحوم واعظ قزوینی از مقتل شیخ حر عاملی نقل می‏كند كه حضرت هنوز چند قدم به كشته علی اكبر علیه السلام مانده بود، كه خود را از مركب به زیر انداخت، زانو به زانو خود را به جوانش رسانید. اول نگاهی به آن بدن قطعه قطعه كرد، دید سنگدلان جای سالمی در بدن آن جوان نگذاشته‏اند، و از ضربت تیر و شمشیر و نیزه و خنجر جسم جوانش را مشبك كرده‏اند. بعد، «صاح الامام سبْع مرات». امام علیه السلام هفت مرتبه فریاد كشید:
«آهْ وا ولداه، آهْ وا علیا، وا ثمره فواداه، ولدی قتلوك».
یا كوْكبا ما كان اقْصر عمْره
و كذا تكون كواكب الاسْحار
ای ستاره من، چه زود عمرت به پایان رسید، ستارگان سحری این گونه هستند.
علی با پدر حرف بزن …
«فجعل یمْسح الدم علی ثنایاه الشریفه». آقا با دست مبارك، خون از دندانهای عزیزش پاك می‏كرد، و شروع كرد دندانهای علی را بوسیدن … «فاذا نطقْت فانْت منْطقی، و اذا سكتْت فانْت فی مضْماری، ولدی ولدی ولدی ولدی، فوضع خده علی خده، و قال: اما انْت فقدْ اسْترحْت منْ هم الدنْیا و غمها، و صرْت الی روْح و راحه، و بقی ابوك فریدا وحیدا، و ما اسْرع لحوقی بك». چون سخن بگویم تو ورد زبان منی، و چون سكوت كنم تو نقش دل منی، فرزندم، فرزندم، فرزندم، فرزندم، پس صورت بر صورت او گذاشت و فرمود:
تو از هم و غم دنیا راحت شدی و به سوی رحمت خدا و بهشت رفتی، ولی پدرت یكه و تنها ماند، و چه زود است ملحق شدن من به تو (42).
امام صادق علیه السلام در زیارت آن حضرت می‏فرمایند:
«بابی انْت و امی منْ مذْبوح و مقْتول منْ غیْر جرْم، بابی انْت و امی دمك الْمرْتقی به الی حبیب الله، بابی انْت و امی منْ مقدم بیْن یدیْ ابیك یحْتسبك و یبْكی علیْك، محْترقا علیْك قلْبه، یرْفع دمك بكفه الی اعْنان السماء لا یرْجع منْه قطْره، و لا تسْكن علیْك منْ ابیك زفْره».
پدر و مادرم قربان تو سر بریده و كشته بی‏گناه، پدر و مادرم فدای تو كه خونت تا نزد حبیب خدا بالا رفت. پدر و مادرم قربانت كه در برابر پدر به میدان شتافتی و او تو را در راه خدا داد و بر تو می‏گریست و دلش برای تو آتش گرفت، و خونت را با دست خود تا دل آسمان می‏پاشید كه قطره‏ای از آن بر نمی‏گشت، و ناله‏اش برای تو خاموش نمی‏شد (43).
می‏توان گفت:
آن حضرت بر بالین جوانش نشست مانند نشستن جوان مرده‏ها، از داغ او خاك نشین شده، دل از مرگ جوان آتش گرفته، از چشمهایش اشك روان است.
سینه‏اش پر غم، اعضاء از كار افتاده، جوارح سست شده، لرزه به استخوانها افتاده، دل از دنیا بر كنده، روز روشن در نظرش تار شده، از جان سیر و از زندگی دلگیر گشته، گاهی صدا می‏زند جواب نمی‏شنود، گاهی می‏پرسد حرف نمی‏زند. گاهی به قاتلانش نفرین می‏كند.
گاهی خون از لب و دندانش پاك می‏كند، گاهی صورت به زخم‌های بدنش می‏مالد، گاهی می‏فرماید:
بابا راحت شدی و یا می‏فرماید:
پدر پیرت را تنها گذارده‏ای و یا می‏گوید:
من هم شتابان به تو می‏رسم.
جوانان بنی‏هاشم بالای سرش حلقه ماتم زده، گریبانها دریده‏اند، و سینه‏ها خراشیده‏اند.
حمید بن مسلم می‏گوید:
زنی را دیدم مانند آفتاب تابان، بی‏تابانه از خیمه بیرون دوید و فریاد «وا ویْلاه، وا ثبوراه» می‏كشید و می‏گفت:
ای نور دیده اخیار، و ای میوه دل و نور چشمان من، پس جسد مطهر آن شاهزاده را در بر كشید.
پرسیدم:
این زن كیست؟
گفتند:
زینب علیها السلام دختر علی علیه السلام است.
پس آن حضرت دست خواهر بگرفت و او را به سوی خیمه برگردانید.
آن گاه رو به جوانان كرد و فرمود:
«احْملوا اخاكمْ»
برادر خود را بردارید.
او را از قتلگاه برداشتند و آوردند و جلو خیمه‏ای كه برابر آن می‏جنگیدند گذاشتند (44).
شیخ مفید؛ نقل كرده كه زینب علیها السلام خواهر امام حسین علیه السلام از خیمه بیرون دویده، فریاد می‏زد:
«یا اخیاه و ابْن اخیاه».
ای برادرم و ای فرزند برادرم و شتابانه آمد تا خود را روی نعش علی اكبر انداخت.
امام حسین علیه السلام سر خواهر را بلند كرده و او را به خیمه بازگردانید، و به جوانان خود فرمود:
برادر خود را بردارید. جوانان آمده او را برداشتند، و جلو خیمه‏ای كه در برابر آن می‏جنگیدند، بر زمین نهادند (45).
عماره بن واقد گوید:
در آن حال زنی را دیدم از خیمه حسین علیه السلام بیرون آمد و ندا می‏كرد:
«واولداه وامهْجه قلْباه، یا لیْتنی كنْت قبْل هذا الْیوْم عمْیاء، اوْ كنْت وسدْت تحْت اطْباق الثری». ای عزیز مادر، كاش پیش از این كور شده بودم، یا مرده بودم و این حالت را نمی‏دیدم، چون به نزد آن نعش رسید خود را روی آن انداخت، سیدالشهداء علیه السلام تشریف آورد و عبایی بر سرش انداخت و دست او را گرفته سوی خیمه برگردانید (46).
در بعضی كتب معتبره از شیخ مفید؛ و او به اسناد خود از جابر بن عبدالله انصاری روایت كرده كه چون علی بن الحسین علیهما السلام شهید شد، امام علیه السلام گریان و نالان وارد خیمه شد و از خود مایوس بود. سكینه آمد و عرض كرد:
«مالی اراك تنْعی نفْسك و تدیر طرْفك، ایْن اخی علی».
شما را چه شده است! می‏بینم كه نزدیك است روحت پرواز كند و جان باخته‏ای، و چشم من به سو و آن سو می‏گردانی، برادرم علی كجاست؟
امام فرمودند:
این گروه لیام او را كشتند. سكینه از شنیدن این خبر فریاد؛ «وااخاه وامهْجه قلْباه» برآورد و خواست از خیمه بیرون رود آن حضرت منع نموده و فرمودند:
ای سكینه:
«اتقی الله واسْتعْملی الصبْر».
از خدا بپرهیز و صبر پیشه كن.
گفت:
«یا ابتاه، كیْف تصْبر منْ قتل اخوها، و شرد ابوها».
پدر جان چگونه صبر كند كسی كه برادرش كشته و پدرش آواره شده است.
حضرت فرمودند:
«انا لله و انا الیْه راجعون» (47).
شیخ صدوق؛ از حاجب ابن زیاد نقل كرده كه چون سر حسین علیه السلام را برای ابن زیاد آوردند، دستور داد آن را در تشت طلا برابرش نهادند و با چوب دستی به دندانهایش می‏زد و می‏گفت:
«لقدْ اسْرع الشیْب الیْك یا ابا عبْدالله» (48).
یعنی یا اباعبدالله چه زود پیر شدی.
و گفته‌اند:
حضرت زینب كبری علیها السلام در جواب فرمود:
ای پسر زیاد، برادرم پیر نبود، ولی داغ علی اكبر علیه السلام او را پیر نمود (49).
«قال ابْن ابی لیْلی للصادق علیه السلام ای شیْ‏ء احْلی مما خلق الله عزوجل فقال الْولد الشاب فقال ای شیْ‏ء امر مما خلق الله عزوجل قال فقْده فقال اشْهد انكمْ حجج الله علی خلْقه» (50).
ابن ابی لیلا به امام صادق علیه السلام عرض كرد:
در میان مخلوقات خداوند عزوجل چه چیز از همه چیز شیرین‌تر است؟
فرمودند:
فرزند جوان. عرض كرد از بین مخلوقات خدا چه چیز تلخ‌تر است؟
حضرت فرمودند:
از دست دادن آن جوان. پس گفت:

گواهی می‏دهم كه شما حجت‌های خدا بر مردم هستید.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی